revolution of صفا و مشتی
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤  

بابا مو عليک و رحمتواللهههههههههههههههههههههه

آقا دلمون واستون تيریپ يه نوخود شده بود.... حالا ما نباشيم شوما کوجايين! شوما نيستين پس ما کوجاييم ! اصلا کی کجاست (کاملا تو حال revolution می باشيم)

اين ترم دوباره صفا با ترکه اعظم کلاس داره و حس وبلاگ نويسی ما هم تحريک شد و رفتيم تو کار وبلاگ و زديم تو خط revolution  همان طور که اندکی جلوتر گوفته بوديم ...

آقا تيریپ امروز جشنه و ما هم که عناصر فعال ولگردی هستيم ، آقا امروز quiz داشتيم و من دودر کردم آخه قبله عيدی کی ميره تو کف کوئيز ... پسر شجاع الان رو اعصابمه نمی تونم ادامه بدم .... اما آقا تيریپ می قوليم که بعد ازين online باشيم به جون جيگر....


 
 
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤  

بعد مودتی يه نمه تيريپ آپديت اومديم... البت می خوايم راجع به تيريپ اين ترممون گپ بزنيم... آقا قبل عيدی آخر جوگير بوديم ... تيريپ ۲۰ واحده و تيريپ کوفته زديم، از همون تيريپ لهه گوشکوبی ... همين الان، اندکی جلوتر(با لهجه تورچی خوانده شود) داشتيم با صفا باصفا راجع به زمون جووونيامون،صوحبت می کرديم... اون موقع که زندگيمون فقط حال بقود و هوول ...


 
بين خودمون باشه ها ...
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۳  

مو عليک و رحمتوالله....

آقا تيریپ کنکور اومديم .... به خودت بخند .... آقا همچين از بالای صندلمون به سوووالا نيگاه نيگاه می کرديم که همه موراقبا فکر کردن تيریپ زير ۱۵ ايم .... يه دفع ... گوفتن بی زحمت خم شين سوووالا رو بردارين .... آقا هر کار کرديم نشد با پامون سوالا رو تا بالا بياريم ُ مجبور شديم يا علی بگيمو پاشيم سووووالا رو برداريم ( آخ ما تورچيم ... پا می شيم سووووالا درو بر می داريم )

آقا همين که بروبچ تيریپ شوروع زدن... ما تيریپ توکل اومديمو ....دستی به محاسنمون کشديمو گوفتيم : خودايا ! به اوميدت.... آقا بروبچ تيریپ حل کردن زدنو ما هم چنان دستمون تو محاسنمون بود که ديديم همه سوووالا رو بلتيم ... گفتيم بی خيال بزاريم حال بروبچ اساس  گرفته نشه... خولاصه می خواستيم کيسه توخمه رو در بياريمو اعصاب ملت رو له کنيم که موراقبا گوفتن: ماشين حسابا رو در نياريد ... 

خولاصه اندکی سپری شد ... همون طور که تو کف افلاک بوديم .... يه نيگا به زبون تخ انداختيمو گوفتيم : بد نيست تيریپ يه passage  بيايم ... آقا وسط as if  بوديم که ديديم موراقبا زدن  تو حالمون و گوفتن ... دفترچه دوم را زير همان پايی که دفترچه اول را گذاشتيم بذارين ... قبل از اين که اونا دفترچه رو بذارن ما پاشديم رفتيم هوا خوری ... البت چون تيریپ جدی نبود رفتيم ...

راستی اوووووچيکه .... چطوری با ميکرو حال می کنی ... حال zatet چطوره...

 


 
اوووووچيکه
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۳  

آقا خدا اوون روزی رو نياره که دست آدميزاد به درگاهه اوستاش وا شه ، آبجی اووووچيکه تسليت ، اما بت تبريک ميگيم که تا حالا دوام اوردي


 
تيريپ خوماری
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۳  

سام عليک.... باس بيگيم اوومديم که فقط اوومده باشيم....نه اينکه رفته باشيم!


 
 
ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ،۱۳۸۳  

 

 

اشتر به شعر عرب در حالت است و طـرب

گر ذوق نيست تو را کـــــــــج طبع جانوری


 
oooooooopon looop
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳  

آقا خدا نياره اون روزی رو که با صندل جوراب آدم ناغافل پاره بشه... آقا تو اتوبوس وايساده بوديم و داشتيم به آسمون هشتم نيگا نياگاه می کرديم که يه حس کرديم ، بد نيست يه نيگا به زير پامون هم بکنيم .... آقا تيریپ نجابت زديمو کلمونو انداختيم پايين و رفتيم تو کف گلای قالی ، هنوز تو حال و هوای خودمون بوديم که احساسمون يه تيریپ سیگنال زد که يه انگشتمون سر به هوا شده ، سرشو از تو لاک جورابمون آورده بيرون و داره حال و حول می کنه ... آقا ما رو می گی رنگ از رخسارمون جيم شد .... آقا تا دانشگاه تيریپ لی له اومديم و هوای اين انگشت سر به هوا رو داشتم ....آقا به جو کله خر که رسيدم ازش کومک طلبيدم ... آقا به درخواستمون جواب داد ولی ، ای دل غافل ، اون جوجه کجا و ما کجا ... آقا رفتم تو آک نشستم در انتظار يه لنگه جوراب که تو دل اين آکواريوم غنيمته ، آخه کله سحری هيچ جا وا نبود که ما بتونيم يه جوفت جوراب O.K  کنيم  ... خولاصه صفا باصفا از در وارد شد و يه نيگا به مشتی درمونده کرد ... ما هم تيریپ خنده اومديم و يه نيگا به جوراباش کرديم ... آخه لامصب چشمامون ليزريه از رو کفشم ، توشو می بينه ... آقا جو کله خر پوشش داد و ما هم در زير لوای پوشش اون تيریپ جوراب عوضی اومديم ... آقا  در همين اثنا صفا يه سوال بسيار موهوم و اساسی پرسد که من همين طور تو کفش مونده بودم:

" مشتی جون ( تيریپ در حال تفکر ميزد) ما باس اون يکی لنگه رو هم در بياريم يا يکيش O.K "

خدايی ما هميشه به هوشو نبوغ صفا افتخ می کرديم ، آقا جورابا رو رله کرديم و رفتيم  CS  دستامونو يه سر و صفا داديم ...

در پايان از خداوند منان می خواهيم ، چشمو گوشمون را باز کناد تا در طليعه ی صبح ابتدا نيگاهی به پايين پای خود انداخته و وضعت جوراب های خود را بررسی کرده و بعد ره را گرفته به سر منزل مقصود رهسپار شويم...

 


 
مقصود دل ...
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۳  

موعليک ... بابا ديروز بالاخره يه خازن ترکونديم ، دلمون شاد شد ... دفعه قبلم که ديود معمولی رو به ديود نورانی تبديل کرديم ، خوشحال شديم... اصلا از زبون صفا بشنويد ... صفا جون بگپ بابا ... بگپ ... keyboard رو به صفا واگذار کردم ...

موعليک و رحمت الله ... آقا حسابی اين TA آز الک اعصابمونو خورد کرده بود ... آقا ترانس عوض کن ... آقا مقاومت عوض کن ... آقا ديود عوض کن ... ديگه به جايی رسيده بود که : آقا bread board عوض کن ... آقا داغون شديم به مولا ... هر چی دفعه های پيش حال می کرديم ... اين دفعه آخر ضدحال بود ... خدايی TA نمی گرفت مدارمون چه مرگشه ... ديگه اعصابه ، چی چی ، له شده بود ... ما هم که ديگه زد به کلمونو ،از بی کاری رفتيم سراغ آزمايشات خودمون ... يه خازن سالاتی برداشتيمو ، مدار رو بستيم ... بد جوری پيچيده بود ... مدار رو ميگم ... لامصب از يه منبع ولتاژ و يه خازن سالاتی OK شده بود ... آهو خانومم اومد گفت : تو اين آزمايش احيانا خازن وجود داشت ... ما هم روشنش کرديم که قضيه از چه قراره و  بايد منتظر يه انفجار مهيب باشه .... در همين اثنا يه دفعه خازن هيجانی شد و تيريپ ، ترکيد ...

آقا TA رو می گی کفيده بود که چه اتفاق خارق العاده ای اوفتاده ... خدايی بين خودمون باشه : نگرفت که اين آزمايش ، کرمی بيش نبود ... زياتی جدی گرفته بود ...

آقا ولی لوبه کلوم اين بود که ما نذر داشتيم يه خازن بترکونیم ، که به مقصود دل رسيديم ... ااااااااااااااااای ول ...

زت زيات ... در ضمن ما موخلص آبجی اووووچيکه ايم در بست تا در بند ...


 
خلاصی ...
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۳  

مهندس باس خلاصيشو بيگيری ... آقا تابستوني، واحد عملگی گرفتيمو داريم واس خودمون اوستايی ميشيم ... همچين سوهان کاری و تراش کاری می کنيم که اوستای عمله ها هم تو کفمون می مونه ... امروز تيريپ تراش کاری اومديم .. همچين کلاژشو می گرفتيمو ، دنده عوض می کرديم که بيا و ببين ... خدايی فقط جای Take Off خالی بود ... خدايی تيميز اومديم ... اوستا هی به ما می گوفت : خلاصی چرخ دنده رو بگيرين ... آقا ! مته رو جاگذاری کن ... آقا تيريپ مته سر وصدا می کرد و بروبچ فله ای کفيده بودنو ما واس خودمون خوش بوديم که طيبيعيه ... تازه داشتيم مخوشيديم که اوستا اومدو گفت موهندسا ! به از شوما بيعيده ... آقا مته جا نيفتاده آخه !
آقا ما رو می گی به جمعيت موهندسا يه نيم چه نيگاه انداختيمو يه پوزخندو آقا کلاژو بيگير و بريم ...
آخر کاری همچين سازه رو گرفتيم بالا و آخ اوستا حالی کرد که بيا و ببين ... آقا کله ظهری جمعيت موهندسا رو جمع کرديمو فله ای رفتيم طرف ديزی خوری ... آقا همچين نون تيليت می کرديم و پياز رو با کف دست می ترکونديم ....حس عملگی سرتاپامونو گرفته ...
آقا اصلا ديدمون نسبت به جامعه ی عملگان عوض شد..

 


 
حال و حول ...
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸۳  

با سلامی دوباره خدمت بروبچ بوزورگوار ... آقا چهطورين ؟ حال مال ياقچيدي؟ الان که دارم باتون گپ می زنم بوی ۸۲ جماعت تو سايت کولاک کرده ... خدايی امروز با صفا مروری بر صفحه بلاگمون کرديمو حالی بورديمو بازم حالی بورديم ، اصولاً باز حالی بورديم ... اين طورياست ديگه الان تيريپ حالی به حولی هستيم .ای بابا ... ای بابا ... ای بابا ... بازم ای بابا ...

جيمی بعد يه قرن ، انشگاه رو اوستا کرد . يک کلمه تورچی ازش پرسيديمو تيريپ اوريجينال اوستا کرد ... اوچيکه هم که همش تو کارآموزی حالشو می بره ، همه کار می کنه الا کار آموختن . ديگه جونم واستون بگه ما که با صفا داريم ناهار و بستنی با چای و تخمه و .... تو يه کلوم حال !

 


 
آقا برق رفت !
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۳  

تيريپ مثبت اومديمو گوفتيم اين دم آخری يه پروژه به پروفسور دولت رله کنيم ، از کله صبح اومديم  گوفتيم تا ساعت ۶ حالشو ببريم و بعدم اگه شوژناک نبود می شينيم سر به اصطلاح پروژه .... آقا همه کار کرديم .... از رستوران و بخور بخور گرفته تا بازم بخور بخور ... خولاصه شاد و خوشحال و شنگول اومديم سر پروژه ! هنوز بسمل نگوفته بوديم که صدق الله اومد وسط ...آقا زد و برق مرق ضد حال زد و چی چی ما گوفتيم دمت گرم بريم دوباره حالشو ببريم ... لوب کلوم اين که زديم بيرون ... دور شمسی قمری ، تيریپ قدم زنی زديمو . برگشتيم !

واقعن اين موضوع خيلی مهم رو باس می گوفتيم .... همين !


 
تافل .... زلزله ....
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳  

عجب دونيايی شوده .....آدمی نمی دونه يه ديقه ديگه رو زيمينه يا ....

با بروبچ رله کرديم که فله ای ، يه نموره  امتحان تافل بيايم .... من و ممد در به در و صفا و بيلی و جيمی جمع شديم تو ساختمون کانون !!!  اولش منو ممد و بيلی بوديم و خدای خودمون ..... بعد کم کم صفا تيريپ اومد و همه رو خراب کرد .... بعد هم که جيمی پيداش شد ..... خولاصه فله مون ، اساسی فله شد .... جای اووووچيکه و جو کله خر و لووووک وجيگرو علی ولی خالی بود ....وا ، وا ،وا ....
قبل امتحان با صفا رله کرديم که هر جا بلتی می خواست ، يه نمه بزنه به صندليم اما ملايم باشه ..... همچينه اولش يارو اعلام کرد که اطلاعيه ی ثبت نام الان به دستتون می رسه .... منو ممد با هم يه نمه translate کرديمو گرفتيم که منظورش  answer sheet E  .... همچينه تو کف امتحانه رفته بودم که حس کردم، صفا داره به صندليم می زنه ... هر چی می گفتم بابا نزن به مولا بلتی نرم .... آقا مگه می گرفت .... گرفتم که اين شيرين کاری ، کار صفا نيست ، موضوع از يه جای ديگه داره آب می خوره ..... هنوز تو خووووماری بودم که ، يه يکی داديد که زلــــــــــــــــــــــــــــزلـــــــــــــــــــــههههههههه .... کفم بريد و گفتم ههههههههههه .... يه يا علی گفتمو از جام بلند شدم .... برو بچ همه در حال فرار بودن ..... آخ بميرم که اين جوووووونای مملکت چقدر حرف گوووووش کننن .... چقدر به توصيه های ايمنی گوش جان می سپارن .... آقا يه چارچوب بود و يه ايل آدم ..... آخ ممد و بيلی و جيمی ديدن داشتن .... يه نيمچه صندلی بود ، يه ابهت که می خواست بره اون زير .... آخ صفا رو نگو تو چشش نيگاه می کردمو اوون همين جور بی وقفه نوچ نوچ می کرد .... بش گفتم : ملايم باش ! ااااااااااااااااااای ول ...... خودمو نگو همچينه بوهت زده مونده بودم  تو کف ..... چهههههههههههه کار کنم ....آخ ، آخ ، اين دونيای بوقلمون چه بازی هايی داره .... اوووووه ،اووووه ، اندکی جلوتر خدا فرموده بود که آياتی ميفرستيما !!!
خدايييييييی تازه ملت باورشون شد .... اوه شيش تا شيش تا پله ها رو دودر می کرديم و جفتک زنان ، يورتمه می اووومديم پايين ......که بابای صفا گفت : ملايم باشين !
يه نمه پارازيت : همين الان مورد پيداش شد .... اوووووچيکه اساسی موچ گيری کرده ....هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها !


 
پيتزا بسيج ... وا ، وا ، وا ....
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸۳  

اومديم بعد يه مودته نسبتن طولانی يه تيریپ آپديت بيايم  .... راستييتش مودتيه که با صفا می خوايم بياپدتيم ولی سوژه پيدا نمی کنيم .... اما امروز ....

آبجی اوچيکه يه نمه اومد تو آک غليظ و يه چشمک زد و گرفتم که موضوع مارتينو و وقت ناهار و شيکم ميکم در ميونه .... بند و بس رو دودر کرديمو سه تايی را اوفتاديم طرف مارتين که حالشو ببريم ..... آخ بوی پيتزا و جمع سه نفره داش کبابمون  می کرد .... به مارتين که رسيديم يه ایکیپ ، کارمونو خراب کرد ... سه نفری يه تيریپ IQ زديمو رله کرديم که بريم طرف دانشگاه .... پيتزا رو گرفتيمو راه اوفتاديم طرف نمازخونه ..... يه نمه حالی به حالی شديمو تص (tass : تصميم ) گرفتيم که بريم تو اتاق بيسيج نمازخونه ....

آخ در رو وا کرديم ..... وا ، وا ، وا .... تنها جاييه که جون ميده واس پيتزا خوردنه دس جمعی .... بسمل گوفتيمو اولين لوقمه رو زديم تو رگ ..... يه نيگاه به صفا .... يه نيگاه به اووووووچيکه ..... آخ اشتها وا شد .... عجب پيتزايی بود  ...  خدايی اين مارتينيه هم کولاکيه واس خودش .....

يه قولوپ نوشاب ميزديم .... يه لوقمه پيتزا .... حالشو برديم .... جاتون خالی .... اما حيف .... حيف که بند و بس قليونو منقل نبود ..... نوش هم يه نمه گرم می زد  .... تص  گرفتيم  که يه يخچال واس نمازخونه رله کنيم  ... مختصش کنم (فرمون از جانب داش صفا بود ) بعدش يه چرت زديمو آشغال پاشغالا رو ريختيم تو کيسه و آروم از اوووووتاق اووومديم بيرون .....

بروبچ گير داده بودن که تا در اووووتاق وا شد بوی پيتزا اووومد .... بچه ها رو دودر کرديمو آبی به سر و صورتمون زديم .... مخلص کلوم اينکه :

تص گرفتيم : پيتزا بیسيج وا کنيم .... وا ، وا ،وا ....


 
لوک و گلای قالی ...
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳  

از قديم نديما گوفتن .... دختر باس ريز بخنده .... باس به گلای قالی نيگاه کنه ... باس نيجيب باشه .... باس آفتاب مهتاب روشو نديده باشن .... باس تيریپ ضيعيفه باشه .... باس تيریپ لووووووووووووک باشه ... که طرف چی چی؟؟ هم چين دلش بگه تالاپ تولوپ ، تيلیپ تالاپ ... بعد چی چی !!! نباس کلاساش رو دودر کنه که طرف مجبور شه تا ساعت ۹ شب مونتظر شه ... باس دوستايی داشته باشه که گوششون وسط اون و طرف نباشه ... نباس شاسکول باشه که بعد از نيم سال حاليش نشه يکی تو نخشه ...اصلا چه معنی داره دوختره تا ساعت ۹ شب بيرون باشه !!! وااااا مردم چی می گن ... خاک به سرم واااااااااا .... ايشاالله سيفيت بخت شه .... ايشالله بفهميم طرف کی بوده .... ملت دارن خفه می شن از فوضولی ....  

 


 
دو نابغه قرن ...
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳  

ازون جايی که ترم قبل تمام درسارو با صفا رو هوا می پاسيديم،تصميم گرفتيم سر آز مدار  واس برقيا حفظ آبرو کنيم ....گروهمون دو تا برقيم ، دو تا کامپيوتری ...  قرار منو صفا اين بود ، واس هر سوالی که مطرح می شد دو تا جواب کاملن متفاوت بديم که حداقل يکيش درست باشه ! ازون جايی که هر جلسه TA آزمايش مربوطه از ما راجع به رشته و اين که حتما برقی هستيم يا نه می پرسه !!!! اين روش تا به جلسه ی ماقبل جلسه ی آخر جواب می داد ... اما !!! چشمتون روز بد نبينه ... خدا نياره اون روزی رو که دو تا برقی اساسی سوتی بدن ....

آزمايش سه فاز بوديم .... خلاصه  TA پرسيد آقا اين جا توان زيات می شه يا کم ....

رو که نيست ... پای ابراز فضل که مياد وسط منو صفا همين جور می پرونيم ... البته فقط واس حفظ آبروی برو بچ برق!

اندر جواب سوال فرمودم : کم ميشه ! متقابلاً صفا گفت :نه زياد ميشه !

آقا جاتون خالی دوباره يارو برقی بودنمون رو متذکر شد بدون اينکه يه بلانسبتی چيزی بگه .... در نهايت يه بچه کامی (خدايی اين جا رو رله اومدی)گفت : تغيير نمی کنه !

اين جا بود که TA کلی با جوابش حال کرد و يه نگاه عاقل اندر سفيه به ما کرد ، غافل ازين که بعضی وقتا اين بچه برقيای متواضع نوبت رو به کامی ها ميدن تا بتونن يه نمه علم و دانش بريزن بيرون !!!


 
آخرشه !
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳  


 
ای خالی بند ...
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۳  

امروووووز کلی حال کرديم ... آقا يک (yaaaaak) سوتی عظمايی داديم  که بيا و ببين ... ساعت ۱۲:۳۰ با صفا و آبجی اوووووچيکه رفتيم طرف مارتين .... آقا يک پيتزايی لمبونديم ، که نگو و نپرس .... يارو مارتينيه اساسی ما شکم پرستا رو  شناخته .... ساعت ۱۳:۱۰ بود که يه هو بی مقدمه آبجی اوووووچيکه ازم پرسيد : مش اژدر ! شوما اين ترم آز مدار داريد .... يه نمه IQ زدم و گفتم :نه!! که يه هو صفا گفت چرا داريم ... بعد تا آبجی اوووومد بگه کی دارين ! ما از جامون پريديم ... آقاااا بعد دوباره نشستيم ... اون پريدنش واس اين بود که يادمون اوووفتاد ساعت ۱۳ آز داشتيمو يه بارم با بيگلی به خاطر دير اووومدن دعوامون شد ... اما دوباره نشستن واس اين بود که شيمکه(shimakeh  :stomache) نذاشت ... خدايی رو رو دارين ؟؟
جاتون خالی از حرص بيگلی هم که شده اشتها مشتها دوبل سوبل شد و اساسی خورديم ... بعدش آسته آسته راه اوووفتاديم تا ساعت ۱۳:۳۰ به دانشگاه برسيم ... تو راه يه نمه ، همچين بگی نگی به آزمدار فکر کرديم و...
تا دم در آز .... آقااااا نفس نفسی ميزديم ....آقااااا فيلمی اووومديم که بيا و ببين !

(نفس عميق)اوستا : الان از پايين می يايم .... اوستا ! عجب ترافيکيه .... عجب ترافيکيه ... (دوباره نفس عميق) .... حسابی که اوستا رو سياه کرديم ، رفتيم سراغ هم گروهی های نگون بختی که مجبورن جور ما دو درا  رو بکشن ... آقاااا اونا رم سياه کرديم ...

وسط کلاس يه دفعه آبجی اووومدو اساسی خوابوند پس کلمونو گفت :ااااای ول اووومدم کمکتون !

خلاصه .... همچين که سرمو برگردوندم ... ديدم صفا و آبجی بيخ ريش نداشته ی بيگلی رو گرفتنو ...آخ خالی ميبندن که بيا و ببين ...

آبجی: آقای دکتر بيگلر بيگيان .... عذر می خوام .... من قراربود اينا رو با ماشينم برسونم که کارم طول کشيد ... استاد تقصير من بود ... خواهشاْ لطف کنين براشون تاخير نزنين و...

آقااااا يَک خنديديم امروز که بيا و جمعش کن !! الانم که داريم ميريم سر سيگنال .... خدايی اين آپديتمون تازه از تنور درومده داغ داغه !


 
اژدر ...
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۳  

رفتيم واس تفلت (taffallot=birthday ) بيلی يه کادو رله کنيم  ... آقااااااااا يک (yaaaaak ) مغازه هــــايی بود ... آقاااا يک مغازه هايی بود .... ممد وسواسو با اون دماغ رو به آسمونش لولمون کـــــــــرد ... آقا مگه می پسنديد ... خدايی انگار می خواست واس عيالش کادو رله کنه .... خفمون کرد ... خــــــــــولاصه !! لوب مطلب اينکـــــــه ... رفتيم تو .... يه نيگا اين ور ... يه نيگا اون ور  ...دريغ از يه دووونه هفت تير دوروستو حســـابی .... هر شيش لـولی که دست می ذاشتيم ، بيلی داشت !!! چشممونو يه چيز ظيريف ميريف گرفت ... آره خودشه ... آقا تو مغازه يک سيبيل کولوفتايی بودن ... يک سيفیل کولوفتايی بودن که بيا و ببين ! ممد رو کرد به من و گوفت : مشتی .گوفتم : جون دلم ، بنـــــــال ! گوفت : مشتی ! يه دستی به سیفيلات بکش ... روشون کم شه ...
جونم واستون بگه ... کادو رو برداشتيمو يه دست به سيفيلامون کشيديم و يارو گوفت : اژدر!تخفيف بده ... چی ،چی، همچين مشت !

خدايی کادو رو رله کرديمو اووومديم بيرون ...همچين که وارد دانشگاه شوديم ... جو کله خر رو ديديم که با لوک ازين ورا می اومدن!!
گفتم : هی لوک ! کادو بيلی رو رله کرديم !
ازاون موقع بروبچ تبانی کردنو اسممونو گذاشتن  مش اژدر


 
دولت ...
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٢  

فقط شعر رو داشته باشين:

ای دل مباش يک دم خالی زعشق و مستی

وانگه بـــــــرو که رستی از نيستی و هستی

در مذهب طـــريقت خامی نشان کفر است

آری طريق دولت چالاکی است وچــستی

 


 
ممد دماغ اوچيکه ...
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٢  

خبــــــــــــــــــــــــــر ...                                                       ...خبــــــــــــــــــــــــــــر

ممد داره ميره دماغ آفسايتشو بعملعه ... اااااااااااااای ول ممد ... بعد از عيد قراره شيرينی بگيريم ... برو بچ به موناسبت دماغ اووووووووووچيکه ... با آبجی اوووووووووچيکه و صفا و جيگر و بيلی و جو کله خر و اگه بود علی ولی بريم و حال مارتينو ببريم ... از مشتی به دماغ اوووووچيکه ... خودتو آماده کن .

 

ممد دماغ اووووووچیکه!